{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p4

ا.ت:خب رسیدیم همینجاس
لینو:هرچی شد بزار من جواب بدم اوکی؟
ا.ت:اوکی
.............
بادیگارد:کجا چی میخواین
لینو:*تعظیم* ام سلام ما برای استخدام شدن اومدیم اینجا
بادیگارد:اونم با توعه؟
لینو:بله
بادیگارد: خیلی خب دنبالم بیاین(بردتون پیش یونهو) قربان
یونهو:(ر*وی فلیکس بود و کل بدن فلیکس کبود بودش و از بیحالی و درد نمیتونست تکون بخوره و هیونجینم که انقد گریه کرده بود که چشاش عملا بسته شده بود) چی میخوای
ا.ت:(اونارو دیدی و گریت گرفت و بغض کردی ولی سعی کردی خودتو نگه داری پس فقط به باباهات نگاه کردی که چطور عذاب میکشیدن که فلیکس با بیحالی برگشت سمتت و وقتی دیدت چشاش گرد شد و لبخند زد و تو بهش علامت دادی که ساکت باشه هیونجینم نگاهش به سمتت جلب شد و اونم برگشت و لبخند بی حالی زد ولی انقد حالش بد بود که نمیتونست حرف بزنه حتی)
بادیگارد:قربان این دوتا واسه کار اومدن اینجا
یونهو:*بهتون نگاه کرد* اوم اسماتون چیه
لینو:من لی مین هستم*تعظیم
ا.ت:منم کیم یوری هستم*تعظیم
یونهو:چه نسبتی باهم دارین؟
لینو:زن و شوهریم
هیونلیکس:(یهو بعد از شنیدن کلمه زن و شوهر هردوشون عین برق گرفته ها برگشتن سمتت)
ا.ت:(با خودم گفتم بعدا واسشون توضیح میدم دیگه ولی دارن خیلی بد نگاه میکنن)
یونهو:خیلی خب بیاین دفتر من
لینو و ا.ت:چشم
.................
یونهو:خب یذره از خودت بگو خوشگله
ا.ت:*صدات لرزید* امم من قبلا توی فروشگاه کار میکردم و خب الان دیگه کار نمیکنم خودم اومدم بیرون بعدشم لی مین اخراج شد از پیتزا فروشی پس ورشکست شدیم و بعدش تصمیم گرفتیم بیایم پیش شما
یونهو: خب خوشگله شمارتو بگو
ا.ت:ام واسه چی
یونهو:خب باید مطمئن شم خودتی خانم لی ا.ت*لبخند
ا.ت:چ چ چی؟؟
یونهو:فک کردی من انقد خنگم که چن تا بادیگاردو جا بزارم اونجا؟؟ جین وو و سه هون و یه نا جاسوس بودن دایونم نمیدونست همتون نارو خوردین*خنده
لینو:چی داری اشتباه میکنی
یونهو:لی ا.ت مگه میشه ندونم دختر اون دوتایی؟ هوم؟*خنده
ا.ت:اما...(اومد بهت نزدیک شد و چونتو گرف)
یونهو:متاسفم ولی قراره یذره باباهاتو عذاب بدیم مرسی که با پای خودت اومدی وسط تله ببرینش
بادیگارد:چشم
ا.ت:*جیغ* ولم کنیننننننن کمککککک
................
هیونجین:خوبی قشنگم*اشک
فلیکس:هیونجینننن*گریه
هیونجین:نجات پیدا میکنیم(صدای تو اومد)
فلیکس:اون صدای ا.ته؟*نگران
هیونجین:چی آره*نگران
بادیگارد:انقد تکون نخور دیگهههه(کشیدنت تو جایی که هیونلیکس بودن)
................
یونهو:لی مین من اصلا تورو نمیشناسم پس اگه میخوای زنده بمونی بدون اینکه کسی بفهمه از اینجا گم*شو
لینو:چ چ چشم*تعظیم*(رفت)
...............
یونهو:خب خب منو گول میزنی؟؟ الان میفهمی گول زدن من چه عواقبی داره بزنینش(شروع کردن به زدنت و تو فقط جیغ میزدی و گریه میکردی)
هیونلیکس:*گریه شدید* ولش کنینننن توروخداااا
یونهو:خوشگلم هیچی نگو
فلیکس:یونهو توروخدا خواهش میکنم هرکاری میخوای باهام بکن ولی اونو ولش کن اون هنوز بچس 16 سالشه مشکل تو با ماست اونو ول کن اون گناهی نکرده
یونهو:*اومد ل*ب فلیکسو بو*سید* نمیشه
فلیکس:*فقط گریه کرد چون از طعم ل*بای اون متنفر بود و بدتر از اون داشت طعم ل*بای هیونجینو فراموش میکرد*
هیونجین:(واقعا داشت عذاب میکشید خیلی حالش بد بود پس به زور سعی کرد دستشو باز کنه و تونست و دویید سمت یونهو و پرتش کرد اونور و فلیکسو بغل کرد و ل*بشو گذاشت رو ل*ب فلیکس) *گریه
فلیکس:*چشاش بسته بود چون از یونهو متنفر بود ولی همون لحظه حس کرد طعم آشنایی رو داره میچشه پس چشاشو باز کرد و دید هیونجینه و ذوق کرد و ادامه داد*
یونهو:هوی هیونجین عو*ضییییی *اومد هیونجینو بزنه که هیونجین پرید و تا میخورد زدش و بادیگاردام حواسشون به ا.ت بود پس هیچی نمیدیدن*
هیونجین:خفت میکنممممم قول میدم
..............
ویو ا.ت:
اونا فقط داشتن منو میزدن خیلی بد حتی فلیکسم منو اونجوری نزده بود هیچی نمیدیدم فقط چشمامو بستم به امید اینکه یکی نجاتم بده ولی کسی نبود و بیهوش شدم....(این بچرو ول کردینننن هوییییی)
هیونجین:(انقد یونهو رو زد که بیهوش شد)
فلیکس:هیونجینننن ا.ت*گریه شدید
ادامه داره...
دیدگاه ها (۸)

p5

p6

p3

امیدوارم...

p13

قسمت دوم p9

#درخواستی #تکپارتی وقتی خواهرشی و توی بار میبینتت و..... ا/ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط